آلبرت انیشتین :
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند .
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !
تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد .
دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم
انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .



ناپلئون بناپارت :
اگر با دشمنی زیاد بجنگی ،‌ بعد از مدتی تمام استراتژی های تو را فرا میگیرد
هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .


سکار وایلد :
همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .


مارک تواین :
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی...


ژوزف استالین :
مرگ یك نفر تراژدیه ، مرگ یك میلیون نفر آمار !


ماهاتما گاندی :
آنچنان زندگی كن گویی كه فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی كه تا ابد زنده خواهی ماند .


البرت هوبارد :
زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری


ژان كوكتو :
ما باید به شانس ایمان بیاوریم ،‌ تا كی میتوانیم موفقیت كسانی را كه دوستشان نداریم تفسیر كنیم


آیزاك آسیموف :
زندگی لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌این میان انتقال رنج آور است .


وینستون چرچیل :
پیروزی یعنی توانایی رفتن از یك شكست به شكست دیگر بدون از دست دادن اشتیاق



ما ندرتا در باره آنچه که داریم فکر می کنیم در حالیکه پیوست در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم . شو پنهاور



آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند . جرج برناردشاو



لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم ، غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند .        دکتر شریعتی
 



تمدن تنها زاییده افتصاد برتر نیست در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتزی داشت لویی پاستور



باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند. فردریش نیچه



کمر بند سلطنت نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایرا ن و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . نادر شاه افشار



اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما می شد سعی و عمل دگر معنی نداشت . موریس مترلینگ



بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری . گابریل گارسیا مارکز
 


لازم نیست گوش کنید فقط منتظر شوید فقط بیاموزید آرام و ساکن و تنها باشید . جهان آزادانه خود را به شما پیشکش خواهد کرد تا نقاب از چهره اش بردارید انتخاب دیگر ندارد مسرور به پای شما در خواهد غلطید . فرانتس کافکا


گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است در لحظه ای که خود نمی دانید کشف خواهد شد . جبران خلیل جبران


کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند . گوته



کسی به فرجام زندگی آگاه نیست خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد . فردوسی



بیشترین تاثیر افراد خوب زمانی احساس می شود که از میان ما رفته باشند . امرسون



تکامل و حرکت مبنا و پیش فرض کل وجود است . انگلس


برای اداره کردن خویش از سرت و برای اداره کردن دیگران از قلبت استفاده کن دالای لاما
 


تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند . گراهام بل
انسان باید از هر حیث چه ظاهر و چه باطن زیبا و آراسته باشد . چخوف



پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعداز هر زمین خوردنی برخیزی . مهاتما گاندی


بازگشت به خویشتن

دکتر شریعتی

خوب، من می‏خواهم در این‏جا به یک مسأله‏ی اساسی بپردازم. مسأله‏ی اساسی‏ای که در میان روشن‏فکران الان مطرح است، روشن‏فکران افریقا، روشن‏فکران آمریکای لاتین، آسیا و تازگی در ایران هم مطرح است، (اگرچه در ایران قبل از آن که روشن‏فکران اروپایی و به خصوص افریقایی مطرح کنند، مطرح بوده و بعد فراموش شده. ولی حالا چون دوباره در اروپا مطرح شد، آثار و دامنه‏اش به محافل روشن‏فکری ایران هم رسیده است.) و آن مسأله، «بازگشت به خویش: است و قبلاً باید توضیح بدهم که اگر شنیده‏اید من به مذهب تکیه می‏کنم، به اسلام تکیه می‏کنم، تکیه‏ی من به یک اسلام رفورم شده و تجدید نظر شد‏ه‏ی آگاهانه و معینی بر یک نهضت رنسانس اسلامی است و این بینش مذهبی برای من از این طریق به دست نیامده که بنشینم فرقه‏های مختلف و ادیان گوناگون را جلوی خودم بگذارم و بعد یکی یکی آن‏ها را مطالعه کنم و بالأخره به اسلام، تحت عنوان «دین برتر» معتقد شوم. بل‏که من از طریق دیگری رفته‏ام و اعلام آن طریقه در این‏جا به خاطر آن است که فقط روشن‏فکران و دانشجویان معتقد به مذهب نیستند که می‏توانند دعوت مرا گوش دهند و بپذیرند. بل‏که هر کس که روشن‏فکر است و آگاهی مستقل دارد و می‏خواهد به جامعه‏ی خودش خدمت کند و رسالت روشن‏فکری خودش را نسبت به نسل و زمان خودش حس می‏کند، می‏تواند از همین راهی که ما رفتیم برود. خلاصه بر اساس یک فکر و عاطفه‏ی مذهبی نیست که من مسأله‏ی مذهب را به این شکل، در جامعه مطرح می‏کنم. چه، اتکای من به مذهب، طوری است که یک روشن‏فکر که احساس مذهبی هم ندارد، می‏تواند با من بیاید و بر آن تکیه کند. منتهی من تکیه‏ام به عنوان یک ایمان و یک مسؤولیت اجتماعی است. ولی آن روشن‏فکر فقط به عنوان یک مسؤولیت اجتماعی می‏تواند با من شریک شود.

به هر حال، در این‏جا می‏خواهیم به عنوان روشن‏فکری که مسؤول زمان خودش، عصر و نسل خودش است، هدف از مسؤولیت خودمان را مشخص کنیم و نقش اجتماعی‏ای که روشن‏فکران و تحصیل‏کرده‏ها و انتل لکتوئل‏های جامعه‏ی آسیایی، یا اسلامی بر عهده دارند معین کنیم. (آن‏چه که گفته‏اند، آن‏چه را که بخش‏نامه کرده‏اند و از خارج املاء کرده‏اند، به عنوان ایدئولوژی جا زده‏اند، کاری نداریم.) و بعد بر اساس همان شعاری که همه‏ی روشن‏فکران مذهبی و غیر مذهبی (به خصوص از جنگ بین‏الملل دوم) مورد قبولشان است (چنان که عمر اوزگان، امه‏سه‏زر، فرانتس فانون، اوژن یونسکو، معتقدند که باید هر جامعه‏ای بر اساس تاریخ و فرهنگی که دارد، روشن‏فکر شود و با تکیه به تاریخ و فرهنگ و زبان عموم، نقش روشن‏فکری و رسالت خودش را بازی کند. بر اساس همین سه شعار.

باری، مسأله‏ی بازگشت به خویشتن، شعاری نیست که الان در دنیا مذهبی‏ها مطرح کرده باشند. بل‏که بیش‏تر روشن‏فکران مترقی غیر مذهبی این مسأله را برای اوّلین بار مطرح کرده‏اند. مانند امه‏سه‏زر در افریقا، مثل فرانس فانون، مثل ژولیوس نی‏ره‏ره، مثل جوموکنیاتا، مثل سنقرد و سنگال، مثل کاتب یاسین، نویسنده‏ی الجزایری، و مثل جلال آل احمددر ایران. این‏ها هستند که شعار بازگشت به خویش را مطرح کرده‏اند و هیچ کدامشان تیپ مذهبی نیستند. این‏ها از چهره‏های برجسته‏ی نهضت روشن‏فکری در جهان، و از رهبران ضد استعماری در دنیای سوم هستند و مورد قبول همه‏ی جناح‏ها. پس بر اساس همین دعوت می‏آییم در ایران، و در این جامعه، و این نسل، و این عصری که ما الان هستیم و مسؤول آن می‏باشیم، این مسأله را مطرح می‏کنیم و بر این اساس است که وقتی مسأله‏ی بازگشت به خویش مطرح است، برای من مذهبی، با توی غیر مذهبی که هر دو در مسؤولیت اجتماعی‏مان مشترک هستیم و به تفاهم مشترک رسیده‏ایم، مسأله تبدیل می‏شود از «بازگشت به خویش» به «بازگشت به فرهنگ خویش» و شناختن آن خویشتن که ما هستیم، و در این مسیر مطالعات است که می‏رسیم به «بازگشت به فرهنگ اسلامی و ایدئولوژی اسلامی» و اسلام، نه به عنوان یک سنت، وراثت، یک نظام یا اعتقاد موجود در جامعه، بل‏که اسلام به عنوان یک ایدئولوژی، اسلام به عنوان یک ایمان که آگاهی دارد و آن معجزه را در همین جامعه‏ها پدید آورد، و در حقیقت تکیه بر اساس احساس موروثی دینی و یا یک احساس خشک روحانی نیست. بر اساس شعار روشن‏فکرانه‏ای است که برای همه‏ی روشن‏فکران در سطح جهانی مطرح است و بر اساس آن مسأله‏ای که نویسنده‏ی کتاب «مسیح، باز مصلوب» می‏نویسد، (این کتاب به فارسی ترجمه شده و من خواندن آن را به همه‏ی دوستانم توصیه می‏کنم.) و بر اساس همین شهار است که من در ایران می‏گویم: «حسین، باز شهید». من اوّلاً می‏خواهم این را روشن کنم که بازگشت به خویش، بسیار خوب، این شعار همه است. هم شعار امه‏سه‏زر در ایران است و هم در افریقا و هم شعار فرانس فانون در جزایر آنتیل امریکای جنوبی است. و ما مطلب دیگر را باید در این منطقه‏ی فرهنگی و تاریخی و جغرافیایی روشن کنیم. وگرنه شعار بازگشت به خویش به صورت یک شعار مبهم و کلی ذهنی درمی‏آید. چنان که امروز به صورت مبتذل درآمده و آن نفی اصالت فرهنگی انسان‏ها در دنیا است برای تثبیت اصالت مطلق ارزش‏های غرب.

« دریافت متن کامل کتاب :»

http://www.seapurse.com/Books/BazgashtKhishtan.pdf

منبع:http://shariati-afkar.blogfa.com/

 

قسمت دوم...

و من هزاران سال پس از تو اين چنين زيستم و مرگ همه برادرانم و همه نژاد هايم را ديدم ، احساس کردم که خدايان نيز با بردگان دشمن هستند و احساس کردم که دين نيز بند ديگريست براي بردگي ما و احساس کردم که معبدان ، کشيشان و روحانيون اديان نيز ابزار ديگري براي تحکيم اين قصرها و گور ها هستند و توجيه اين نظام         .
و بعد معتقد شدم برادر، اساسا همچنان که حکيمان مي گويند ، دانشمندان بزرگ که بيشتر از ما مي فهمند ، مي گويند ، مرداني همچون ارسطو ( يونان باستان ) که مي گويد : برخي براي آقايي به اين دنيا آمده اند و برخي براي بردگي ... ، و من يقين کردم که ما براي بردگي به دنيا آمده ايم و جز اين سرنوشتي نداريم و يقين کردم که سرنوشت مقدرمان بار کشي و ستم کشي و خوردن شلاق و تحقير و نجس تلقي شدن و بردگيست و جز اين در جهان سرنوشتي نداريم . اما ...                                        .
اما برادر ناگهان خبر يافتيم که مردي از کوه سرازير شده است و در پيرامون يک معبد فرياد زده است که من از جانب خدا آمده ام ؛ و من باز بر خودم لرزيدم که باز فريبي تازه براي ستمي تازه تر ... اما زبان که به سخن گشود ، براي من باور کردني نبود ، مي گفت من از جانب خدا آمده ام ، مي گفت خداي من اراده کرده است تا بر همه بردگان و فقيران زمين منت بگذارد که آنها را پيشوايان جهان و وارثان زمين قرار دهد ، عجبا ... چگونه است خدا براي نخستين بار با بردگان و بيچارگان سخن مي گويد و به آنها مژده نجات مي دهد و نويد رهبري جهان و وراثت بر زمين؟
اما باز باور نکردم ، گفتم او نيز همچون پيامبران ديگر در ايران و چين و هند ، شاهزاده ايست که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرت مندي هم پيمان شود و قدرتي تازه بيافريند ... اما ... گفتند نه .... او نيز مرد يتيمي بوده است و همه مردم او را مي ديديند که در قراريد پشت همين کوه براي مردم اين شهر ، گوسفند چرا مي کرده است ...
عجبا ... (سکوت مطلق) ... چگونه است که خداوند فرستاده خويش را از ميان چوپانان برگزيده است ؟ و گفتند او آخرين حلقه سلسله ايست که در آن سلسله اجدادش همه چوپان بوده اند ؛ بر خود لرزيدم که براي نخستين بار از ميان ما پيامبري بر خواسته است ، برادر به او ايمان آوردم به خصوص از هنگامي که همه برادرانم را گرد او ديدم بلال برده ارزان قيمت بيگانه اي از حبشه ، سلمان برده آواره اي از ايران ، ابوذر فقير درمانده اي از صحرا ،سالم غلامي کم توان ، اکنون در پيشوايان همه ياران او شده اند و سخن گوي رسمي اين، ان بيگانه ارزان قيمت برده سياه پوست است .
باور کردم برادر ... باور کردم ، بخصوص وقتي ديدم که کاخي که او براي او ساخت ، چند اتاق از گل بود که خودش نيز همچون ديگران در گل کشيدن و خاک کشيدن کمک مي کرد و بارگاه و تختي که براي خود ترتيب داد يک تکه چوب بود که رويش برگهاي خرما انباشته بود ... واين همه دستگاه او بود ... و اين همه فشاري بود که بر مردم براي ساختن خانه خودش وارد کرد و تا مرد هم چنين بود. امدم از ايران گريختم از نظام معبدان و گريختم از نظام تبار هاي بزرگ که ما را همواره براي جنگ ها و قدرت ها به بردگي ميکشيدند ؛ آمدم به شهر او با ديگر بردگان و بي پناهان و آواردگان و با او زيستيم ... او مرد ... باز ناگهان ديدم برادر ... باز معبد ها پر شکوه و عظيم بنا شد به نام او ، شمشير هاي فرعون باز بر سر ما کشيده شد بر رويش آيات جهاد ... ! و باز بيت المال ها سرشار از ثمره غارت ما و باز نمايندگان اين مرد به روستاهاي ما ريختند و باز جوان هاي ما را به بردگي روئساي قبايل خود بردند و مادر هاي ما را در بازار هاي دور فروختند و جوانان ما را براي جهاد در راه خدا کشتند و همه هستي ما را به نام ذکات غارت کردند ... .

 

نا اميد شدم برادر و چه مي تونستم بکنم؟ قدرتي بر روي جهان آمد که در جامعه ي توحيد ،باز همان بت ها پنهان شده بود و در معبد و محراب الله همه ان آتش هاي فريب برافروخته شده بود و باز همان چهره هاي فرعوني که قاروني که تو برادر (برادر دفن شده در دخمه نزديک اهرام) خوب مي شناسي و چهره هاي قدسين و دروغ ، هم دست و هم داستان قارون و فرعون به نام خلافت الله و خلافت رسول الله ، باز بر جان ما و بشريت ، تازيانه شرق نواختند ، باز ما به بردگي افتاديم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازيم ... باز مناره هاي عظيم ... باز محراب هاي پر شکوه ... باز قصرهاي بزرگ در دمشق ... کاخ سبز در بغداد ، دارالخلافه هزار و يک شب ها ... باز ساختيم اين بار به نام الله ... به نام الله ... باور کرديم که ديگر راهي نيست ، نجاتي نيست اما نمي دانيم چه بود ، نميدانيم و نمي دانستم برادر که آيا در پيام ان مرد که باور کردم فريب خوردم؟ يا نه در اين نظامي که اکنون در سياه چالهاي آن مي پوشم و در اين نظامي که همه برادران و همه هستي ما و سرنوشت ما باز غارت شده و باز قتل عام شده؟؟؟                    .
نمي دانم ديگر هيچ راهي نبود ، به کجا برم؟ برگردم به معبدان خودم برادر؟ چگونه ميتوانستم برگردم؟ اين معبد هايي که همواره همدست و هم داستان قدرت ها و فريب ها بوده اند ، به رهبران و مدعيان آزادي مليتم برگردم ؟ اينها همه کساني بودند که در ابن حکومت جديد و انقلاب جديد ، قدرت هاي خانواده خودشان را در خراسان و در سيستان و در گرگان از دست دادند و اکنون براي بدست آوردن ان حکومت خانوادگي خودشان و بعد احيا نظام جاهلي شان با اين ها مي جنگيدند ... به همين مسجد ها پناه ببرند ، مي بينم چه فرقيست بين اين مسجدها و ان معبد ها ؟ ناگهان ديدم برادر اين شمشير هايي که بر رويش جهاد و آيات جهاد کنده شده است و اين معبد هايي که در اون سرود نيايش الله بلند شده است و اين موذنه هايي که از آن اذان توحيد گفته ميشود و اين چهره هاي مقدسي که به نام خلافت و امامت و ادامه سنت ان پيام آور در اينجا بر روي کاراند و ما را به بردگي و قتل عام گرفته ،و قبل از من برادر! يکي ديگر قرباني اين شمشير هاست ، يکي ديگر قرباني مظلوم اين محراب هاست « علي »           .
علي... برادر ، خويشاوند ان مرد پيام آور بود و در محراب همين عبادت الله کشته شد ، پيش از من برادر ، خانواده او پيش از خانواده من و پيش از خانواده برده ها و ستم ديده هاي تاريخ نابود شدند و خانه او پيش از خانه ما به نام سنت جهاد و ذکات غارت شد و « قرآن » برادر پيش از آن که وسيله اي شود براي باز هم چاپيدن من ، باز هم بيگاري و بردگي من بر سر نيزه شد و « علي » را شکست ... عجب ! ... اين بود که برادر يافتم ، مردي را پيدا کردم بعد از پنج هزار سال که از خدا سخن مي گويد اما نه براي خواجگان بلکه براي بردگان ؛ نيايش مي کند برادر نه همچون بودا که به ميروانا برسد و يا همچون راهبان مردم را بفريبد يا همچون پارسايان خود را به خدا برساند       ؛
و مي جنگد برادر! شمشير پر آوازه اش از همه ان شمشير هايي که تو شناختي و من در اين پنج هزار سال شناختم قاطع تر و کوبنده تر است اما همه بر سر کساني که همواره بر سر ما مي زدند برادر! خورد.                 .         
مرد جهاد است مردي که پيدا کردم ، مرد عدالت است عدالتي که اولين کسي که قرباني عدالت خشن و خشک آن شد برادرش بود برادر ...( سکوت ) ... و مرديست که همسرش که هم همسر اوست و هم دختر ان پيام آور بزرگ همچون خواهر من کار مي کند و رنج ميبرد و محروميت و گرسنگي را چون ما با پوست و جانش کشيده است و مي کشد برادر و همين طور دخترش و پسرش ... و پسرش وارث پرچمي است سرخ رنگ که در طول تاريخ در دست ما ها بوده و پيشوايان ما ...                                            .
__________________________________________________________

 

اين است که برادر بعد اين پنج هزار سال از ترس ان معبدها که تو ميشناسي و من ميشناسم از ترس ان بناهاي عظيم که تو قربانيش شدي و من قربانيش و از ترس ان قدرتهاي وحشتناک ، من اکنون ...برادر! آمده ام کنار يک خانه گلي ، متروک ، خاموش ، ياران ان پيام آور از پيرامون اين خانه کنار رفته اند و تنهاست ، همسرش تن به مرگ داده است و خودش در نخلستان هاي بني نجار ، همه رنجها و درد هاي من و تو را با خدايش مي گريد ؛ من سرم را به کنار در اين خانه متروک گذاشتم و از ترس ان معبدهاي وحشتناک و از ترس ان قصرها و از ترس ان گنجينه ها که همه با خون و رنج ما فراهم شده در اين هزاران سال به اين خانه پناه آوردم ، اين است برادر ... او و همه کساني که به او وفادار مانده اند، از تبار و نژاد ما رنج ها ديده ها بودند ... همه آنها ... او براي اولين بار زيبايي سخن را نه براي توجيه محروميت ما و توجيه برخورداري قدرتها بلکه زيبايي سخنش را که قهرمان سخن وريست براي نجات ما و آکاهي ما استخدام کرد او بهتر از دموستن سخن مي گويد اما نه براي احقاق حقش ، او بهتر از بوسه ي خطيب سخن مي گويد اما نه در دربار لويي ، بلکه بر سر قدرت ها و بلکه پيشاپيش ستم ديدگان ؛ شمشيرش را نه براي دفاع از خود يا خانواده خود يا نژاد خود يا ملت خود و نه براي دفاع از قدرتها بزرگ بلکه بهتر از اسپارتاکوس و صميميتر از او براي نجات ما در همه صحنه ها به چرخ آورده است ؛ او بهتر از سقراط مي انديشد اما نه انديشه اي براي اثبات فضايل اخلاقي و اشرافيت که بردگان از آن محرومند بلکه براي اثبات ارزش هاي انساني که در ما بيشتر است ، زيرا او  وارث قارون ها و فرعون ها نيست و وارث معبدان نيست او خود نه محراب دارد و نه مسجد ، او خود قرباني محراب است ؛ او با خدا سخن مي گويد ، او مظهر عدالت است ، او مظهر تفکر است ، اما نه در گوشه  ي کتابخانه ها و مدرسه ها و آکادمي ها و نه در سلسله علما تر تميز روي طاقچه نشسته ! که از درد و رنج و گرسنگي مردم خبر ندارد از پس غرق در تفکرات عميقه ... نه برادر ! ، او همان طور که در عمق آسمان ها پرواز مي کند در همان حال ناله ي کودک يتيمي تمام اندامش را مشتعل کرد و او در همان حاله محراب عبادت ، رنج تنش را فراموش مي کند و نيش خنجر را در همان حال ... ! . فرياد مي زنه به خاطره ظلمي که بر يک زن يهودي شده است ، فرياد مي زند که اگر کسي از اين ننگ بميرد قابل سرزنش نيست ، او برادر ، مرد شعر است و مرد زيبايي سخن اما نه چون شاهنامه که در تمام شست هزار بيت آن تنها يک بار از نژاد ما (بردگان) سخن گفت و از يکي از برادران ما ، « کاوه » اين آهنگري که معلوم بود از تبار ماست ، اما اين آهنگر با اينکه آزادي و انقلاب و نجات مردم و ملت را تعهد کرد اما تا آمد بيرون ... درون شاهنامه ترغيب مي کنند که اين تنها قهرمان از تبار ما که پا به شاهنامه گذاشته است ؛ چه شد؟ کجا رفت؟ ناگهان ميبينم گم شد ، چرا که درخشش نژاد و تبار «فريدون» پيش آمد ؛ اين است که چند خط بيشتر از او در تمام شاهنامه نيامد .
اکنون نيز برادر در عصري و وضعي و جامعه اي زندگي مي کنم که باز به او محتاج هستم و همه هم نژادان و هم طبقه هاي من نيز به او احتياج دارند ؛ او بر خلاف پيامبران ديگر ، بر خلاف نخبه ها و اديشمندان ديگر و برخلاف حکيمان ديگر که                                                            . 
اگر نابغه هستند ، مرد کار نيستند             .                                                                                    
و اگر مرد کار هستند ، مرد انديشه و فهم نيستند                                               
و اگر هر دو هستند ، مرد شمشير و جهاد نيستند                                               
و اگر هر سه هستند ، مرد پارسايي و پاکدامني نيستند                                       
و اگر هر چهار هستند ، مرد عشق و احساس و لطافت روح نيستند               .
و اگر همه اين ها هستند ، خدا را نمي شناسند و خود را در ايمان گم نمي کنند ، خودشان هستند او بر خلاف همه اينها مرديست در همه ابعاد انساني ، مرديست که در همه خدايان و رب نوع هاي قدرت ،انديشه ، کار ، برادر کار ...                                        
کار برادر ... او همچون يگ کاگر همچون من و تو کار مي کند با پنجه هايش که سطر هاي عظيم خدايي را رويه کاغذ مينوسيد با همان دست ها و پنجه ها ، پنجه در خاک فرو مي کند و چاه مي کند ، غنات کنده ... و آب در شوره زار برآورده ... درست يک کارگر اما نه در خدمت اين و آن و نه در خدمت خودش ... در داخل غنات ناگهان فرياد ميزند و ميگه منو بکشيد بالا !! و وقتي که او را بالا ميکشند سر و رويش پر از گل مي باشد و آب در حال شترک زدنه ، در آن بيابان سوزان پيرامون مدينه نهر جاري ميشه و بني هاشم خوشحال ميشند ، بلافاصه در همان حال که هنوز نفس نگردانده ميکويد : زنده باد بر وارثان من که يک قطره از اين آب نصيب ندارند .   و اکنون ما نيزمنديم به يک پيشوا ، براي اينکه از همه تمدن ها و مذهب ها و فرهنگ ها يا انسان ها يک حيوان اقتصادي ساخته اند يا يک حيوان نيايش گر درون گراء فردي در دخمه هاي عبادت و روحانيت ؛ يا مرده انديشه و تفکر عقلي ساخته اند ، بي احساس ، بي دم ، بي عمق ، بي عشق و يا مرده احساس و الهام ساخته اند ، بي عقل ، بي تفکر ر، بي منطق ، بي علم ...                       .
و او مرد همه اين ابعاد بود .                                                                                  .
رب نوعه زحمت کشيدن و کار و کارگري ، رب نوع سخن گفتن ، رب نوع جهاد کردن ، رب نوع اخلاص ورزيدن ،
رب نوع وفادار ماندن ، رب نوع رنج ، رب نوع سکوت ، رب نوع فرياد ، رب نوع عدالت ... .              
و اکنون برادر من در جامعه اي هستم که در برابر من دشمن است ، در يک نظام نيرومند در بيش از نيمي از جهان و به عبارتي بر همه جهان حکومت مي کند ! و نسل مرا براي بردگي تازه از درون مي سازد ، ما اکنون بظاهر براي کسي بيگاري و بردگي نمي کنيم ، آزاد شده ايم ، بردگي برافتاده است ، اما برادر از سرنوشت تو بردگي بدتري را محکوم شده ايم ، انديشه ما را برده کرده اند ، دل ما را برده کرده اند ، اراده ما را تسليم کرده اند و ما را به يک عبوديت آزاد گونه پرورده اند و راه ساخته شدن ما مجدد فقط و فقط با قدرت علم ، جامعه شناسي ، فرهنگ ، هنر ، آزادي هاي جنسي ، آزادي مصرف و عشق برخورداري ممکن خواهد بود ؛ از دورن ما و از دل ما ، ايمان به يک هدف ، مسئوليت انساني و اعتقاد به مکتب او از بين برده اند و اکنون ما در برادر اين نظام هاي حاکم بر جهان ، کوزه هاي خالي زيبايي هستيم که هر چه آن ها ميسازند ، مي بلئيم و ما اکنون به نام فرقه ، به نام خون ، خاک و به نام خود او و مخالف او ، قطعه قطعه مي شويم تا هر قطعه اي لقمه اي ، راحت الحلقوم در دهان آن ها باشيم ؛ تفرقه ، پيروان او را ، برادر ! و پيروان آن مکتب را برادر به جان هم انداختند ، اين دشمن اوست ، چرا در چنين سرنوشتي که در جهان و بر ما حکومت مي کند با او دشمني مي کنه ، به خاطر اين که او با دست بسته نماز ميخواند ، او با اين دشمني ميکنه به خاطره اين که اين با دست باز نماز ميخوانه ، اين دشمن او چون او مهر نداره و بر فقر سجده مي کنه ، او دشمن کينه توزي که اين نو برداشته ؛ جنگ ها را و خصومت ها را و جبهه ها را تا اين اندازه تنگ کرده اند و روشن فکران ما را به کلي به سرزمين ديگري رانده اند و چوپانانش خودشان ؛ ... اختلاف ...                          .
اما در پيرايه هاي بسيار زيبايي که بر خلاف تو تو اربابت را به سادگي مي شناختي! و شلاقي را که ميخوردي دردش را به سادگي احساس مي کردي! و مي دانستي که برده اي! و چرا برده اي! و کي برده شدي! و چه کساني تو را برده کرده اند ، ما اکنون سرنوشت تو را داريم اما بي آنکه بدانيم چه کسي ما را برده اين قرن کشانده است و از کجا غارت ميشويم و چگونه به تسليم و انحراف انديشه و چگونه به عبوديت هاي زميني دچار شده ايم و اکنون نيز ما را همچون چهار پايان ، نه تنها به بردگي مي کشند بلکه به بهره کشي گرفته اند ، بيش از عصر تو و بيش از نسل تو برادر ما بهره مي دهيم ، همه اين نظام ها و قدرت ها و اين ماشين ها و سرمايه ها و اين کاخ هاي بزرگ جهان را ما با پوست و رنج و پريشاني و محروميت خود به چرخ انداخته ايم و فقط به اندازه اي ميدهند که تا فردا باز به کار آييم ، عدالت برادر بيش از عصر تو محروم است و ظلم و تبعيذ طبقاتي و ستم بيش از عصز توست با چهره تازه و پيرايه هاي تازه تر و برادر «علي» تمام عمرش را بر رويه اين سه کلمه گذاشت ، مظهر بيست و سه سال ، تلاش و جهاد براي ايجاد يک ايمان ، در درون وحشي هاي متفرق ، بيست و پنج سال سکوت و تحمل براي حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوري هاي روم و در برابر استعمار ايران و همچنين پنج سال کوشش و رنج براي استقرار عدالت و براي اينکه همه کينه هاي ما را با شمشير خودش بيرون بکشد و ما را آزاد کند ، نتوانست ... ، اما توانست مذهبي را و پيشوايي و سيادتي را براي هميشه ، براي من و ما! برادر! اعلام کند ، مذهب عدل و مذهب رهبري خلق و قانون... .                                  .        

و علي سه شعار گذاشت ، سه شعاري که همه هستي خودش و خاندانش قرباني اين سه شعار شدند : « مکتب » ، «وحدت» و «عدالت» . و سلام .